
دلتنگ اشارت ابرویتم
.عشوه های پایانی و هنگام رفتن.این روز ها ،باد که بیاید بوی تو را دارد.بوی عطر تند و تلخی که یک باره در مشام پیچید.و اندکی از آن فارغ نمی شوم .وجودم هنوز از آن "ها" می سوزد.کاش می شد در ان لحظه نفسم را حبس کنم.تا دم و باز دم در هم بپیچند.اما چه کنم از سر ممد حیات و تجربه دوباره تو محکومم به باز پس دادن نفس هایت.این روز ها از آن نفس ها گر گرفته ام و همچون خرمنی در خود می سوزم .اما متحیرم چرا آتشش نه می سوزاند و نه عذاب می دهد .نمی دانم .نمی دانم .از فاصله ها بیزارم.از کیلومتر متنفرم.از لحظه های مفرد سکوت هم.می دانم هستی .می دانم .خودت در میان آن هم شاهد افقی قول دادی ...در همان لحظه که همه جاده های متروک را ناهموار ساختی .
دخترک با بی حوصلگی خودش رو به میل دسته چوبی قدیمی رساند. کمی صبر کرد تا چشمای که بیشتر شبیه یک کاسه خون بودند به تاریکی اتاق عادت کنه .چهره مضطربش با نور سفید موبایل رنگ پریده تر به نظر می رسید.دست هاش هنوز از شدت نگرانی می لرزید و آرام نوشت :
"حالا که شارژت تموم شده و نمی تونی اس ام اس بزنی اگه دوست داری بوسم کنی ۱ تک زنگ بزن ...اگه دوستم داری ۲ تا تک زنگ بزن... اگه دوسم نداری و می خوای به خاطر حرف های امشبم برای همیشه بری ۳ تا تک زنگ بزن"
اما پسرک آنقدر از این پشنهاد هیجان زده شد که سه بار دخترک را بوسید
... هر که به دروغ خبری دادی و گفتی مولانا شمس الدین را فلان جا دیدم،در حال دستار و فَرَجی ِ مبارک خود را به بشر ایثار کردی و شکرانه ها دادی و شکر ها شکفتی.روزی مردی شخصی خبر داد مولانا که او را در دمشق دیدم .چندانی بشارت نمود که توان گفت؟ و هرچه درستار و فرجی و کفش و موزه پوشیده بود یه وی بخشید.عزیزی از یاران گفته باشد که او را دروغ خبر داد.هرگز ندیده است .حضرت مولانا فرمود که برای خبر دروغ دستار و فرجی را دادم .چه اگر خبرش راست بودی به جای دستار جان می دادم و خود را فدای او می کردم...
پ ن ۱ :
ز خاک من اگر گندم بر آید /از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد / تنورش بیت مستانه سراید
این (+) آقاهه چقدر خوب این شعر رو می خونه
پ ن۲:همیشه فکر می کنم اگه من هم جزو حوریان مولانا بودم.هیچ بعید نبود یکی از قاتلان شمس به شمار می رفتم
پ ن ۳: اَللّهُمَّ رَبَّ الْنُّورِ العَظيمِ وَرَبَّ الكُرْسِيّ الرَّفِيعِ وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ (+)
اشک ها از روی گونه هایم می دوند و ردی باریک از خود به جا می گذارند.کاش عابری ولگرد با بوسه هایش بکارت این جاده متروک را بر میداشت و برای همیشه نمک گیر می شد.
چرا یه عده با کارهاشون اصرار دارن مصداق بارز این شعر باشن ؟
پ ن: خیلی سنگ دلی اگه با این این صدا (+) چشم هات خیس نشه "برنامه خوب برا convert پیدا نکردم .اما با موبایل می شه گوشش کرد"

این روز ها رفتم تو نخ یه آهنگ و بدفرم عاشقش شدم.از اون آهنگ هایی که حضار با سوت بلبلی خواننده رو در حد یک سوپر استار تشویق می کنن.بعد هم خوانند میره روی سن در میان حاله ای از دود با کلی اعتماد به نفس شروع می کنه به خواندن.اما تنها مشکی که هست ، آهنگ انقدر جواد هست که تا حالا جرات نکردم این عشق را با کسی در میان بگذارم.مثلا همین دیروز که تنهایی داشتم میرفتم جم تو ماشین یه دل سیر گوشش گرفتم ...یعنی ۱۰۰ کیلومتر راه...

تصمیم گرفت تنش را در برابر این انتخاب محتوم نگذارد.یا حالا یا هیچ وقت.
از جا بلند شد و گفت:
((متاسفام))
مرد از جا پرید و پرسید
((چی شد ؟))
((باید برم شامپاین به من نمی سازد))
مرد برنامه مناسب تری را پیشنهاد کرد؛ غافل از اینکه وقتی زنی تصمیم به رفتن گرفت،هیچ قدرت انسانی یا الهی نمی تواند مانع او شود.

"مامان من توی خونه آسایش ندارم.راحت نیستم .کاکا نبی یه دفترچه داره که در مورد من می نویسه. آخه می ترسم کاری کنم ، بعد بره توی روزنامه شون بنویسه و آبروم بره .کاش کاکا نبی روزنامه نگار نبود.اما حالا من هم برا نوشته هاش یه نقشه هایی دارم .همه شون رو سربه نیست می کنم "
اینا درد دل های دیروز مهران بود با مامان. اتفاقات روزمره رو یه گوشه یاداشت می کنم. هم تمرینیه برا نوشتن و دوم این که چند سال دیگه می شه با خوندنشون کلی لذت برد.

طالعی کو ، که گشایم در گلزار تو را؟
مغرب بوسه کنم مشرق گفتار تو را*
*پیشنهاد می کنم تک بیت های صائب رو از دست ندیدن.باور کنید

تغییر یک هفته ای هوای جنوب، درست شبیه بلوغ دخترانه است.دخترها در یک دوره زمانی کوتاه، به اندازه 20 سال رشد می کنند... هوای بوشهر هم یک چیزی تو همین مایه هاست.در عرض چند روز، شرجی و گرما بساطش رو پهن می کند .بدون هیچ رودربایسی و تعارف.

وقتی که توی خلوت خودم هستم...و برای اندکی از اطرافم غافل می شم
وقتی که ماه درست وسط آسمان خرمن می زنه و برای یک ییاده روی جانانه ، قدم هام رو به جاده می سپرم...
وقتی بر جنازه "تخته سنگ های مشرف بر چراغ های شهر" می شینم...
وقتی که هیچ کس دو برم نیست و همه جا ساکته و صامت..
یک صدا هست که این سکوت رو بهم میزنه و نمی گذاره این تنهایی منو ببلعه...یک صدا که توی اون لحظه های آخر دستم رو می گیره و از گردآب هذیانات و افکار باطل می کشه بیرون...وقتی فکرش می کنم می بینم، صدایی که یک روز آرامشم رو بهم می زد..حالا چقدر شیرین و گوش نواز شده .درست مثل روباه شازده کوچولو که با دیدن موج طلایی گندم به یاد دوستش می افتاد و صدای باد دیوانه اش می کرد
11:26
شب کیوسک سر کوچه:
-الو سلام
*سلام
-مجید به نظر تو پرواز شاپرک قشنگ تره یا هویج خلال شده آبپز
* چیه باز دپ زدی!؟.
- مجیدم خیلی می خوامت . مجید طالب شدم توی یه شب تاریک .با روشنای یه شمع که سو سو می زنه .یه پرتره ازت نقاشی کنم و بعد بزنم سردر مستراحمون.
* سر کوچه باش الان میام .حتما اوضا خیلی خرابه
11:26 شب
سر همان کوچه
سایه ای از مجید در میان تاریکی کوچه پیداست.با صدای گاو خوش آمد می گویم
دو کارگر با لباس های گچی ( اه گیر نده دیگه، خوب از اون کنار رد می شدن) : ایول داداش معلومه خیلی خوشی؟؟؟
- نه عزیز خبری نیست خودم رو زدم به خریت.
به دنبالش هر چهار نفر صدای گاو ...
دارن پشت دیوار خر داغ می کنن!


باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی تنهایی می خواد
بر می گردم تاببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد.